محمد امینمحمد امین، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

محمد امین گل پسر مامان و بابا

جشن نوروز

دیروز از طرف مهد کودک مراسم جشنی به خاطر نوروز با حضور عمو فیروز برای بچه ها گرفتند گل پسرمون خیلی بهش خوش گذشته بود ازشون عکس هم گرفته بودند که بعدا براتون میذارم کادو هم داده بودند که عکس اونها رو براتون میذارم. ...
17 اسفند 1391

جشن نوروز

دیروز از طرف مهد کودک مراسم جشنی به خاطرنوروز با حضور عمو فیروز برای بچه ها گرفتند گل پسرمون خیلی بهش خوش گذشته بود ازشون عکس هم گرفته بودند که بعدا براتون میذارم کادو هم داده بودند که عکس اونها رو براتون میذارم. ...
17 اسفند 1391

جشنواره قصه گویی

امروز سومین روز است که جشنواره قصه گویی در شهر ما برگزار می شود من و بابایی هم تصمیم گرفتیم گل پسر و با خواهرش به این جشنواره ببریم . گل پسرمون از وقتی وارد مجتمع شدیم به همه سالنهای اونجا سرک کشید و یکجا بند نبود بعدش هم کلی خوردنی با بابایی رفتند و خریدند و مشغول خوردن اونها شد ولی آبجی ثنا به قصه ها خوب گوش کرد و لذت برد...... اینهم گل پسرمون کنار روباه قصه " زاغ و روباه"   بقیه عکسها رو در ادامه مطلب ببینید     اینجا گل پسرمون دنبال دستهای عروسک دارا بود تا باهاش دست بده و عکس بندازه   ...
1 اسفند 1391

شیطونک

دیشب وقتی از جشنواره قصه گویی برگشتیم گل پسرمون پسر کوچیکه همسایمون (احسان ) و آورد و باهاش بازی کرد. حدود 9 شب بود که بردم بچه رو تحویل بدم محمد امین هم باهاش رفت بعد از یک ربع برگشت خونه حدود نیم ساعت بعد تلفن خونه زنگ زد همسایه بغلی مامان احسان بود، مثل اینکه محمد امین موقع برگشتن به خونه دیده که کلید در خونه همسایه رو در است و در خونه رو از بیرون قفل کرده و همسایمون توی خونه محبوس شده وااااااااااای ....... هم تعجب کردیم و هم شرمنده بعدش هم به اینکار گل پسرمون کلی خندیدیم ...
1 اسفند 1391

جشنواره قصه گویی

امروز سومین روز است که جشنواره قصه گویی در شهر ما برگزار می شود من و بابایی هم تصمیم گرفتیم گل پسر و با خواهرش به این جشنواره ببریم . گل پسرمون از وقتی وارد مجتمع شدیم به همه سالنهای اونجا سرک کشید و یکجا بند نبود بعدش هم کلی خوردنی با بابایی رفتند و خریدند و مشغول خوردن اونها شد ولی آبجی ثنا به قصه ها خوب گوش کرد و لذت برد...... اینهم گل پسرمون کنار روباه قصه " زاغ و روباه" بقیه عکسها رو در ادامه مطلب ببینید اینجا گل پسرمون دنبال دستهای عروسک دارا بود تا باهاش دست بده و عکس بندازه ...
1 اسفند 1391

شیطونک

دیشب وقتی از جشنواره قصه گویی برگشتیم گل پسرمون پسر کوچیکه همسایمون (احسان ) و آورد و باهاش بازی کرد. حدود 9 شب بود که بردم بچه رو تحویل بدم محمد امین هم باهاش رفت بعد از یک ربع برگشت خونه حدود نیم ساعت بعد تلفن خونه زنگ زد همسایه بغلی مامان احسان بود، مثل اینکه محمد امین موقع برگشتن به خونه دیده که کلید در خونه همسایه رو در است و در خونه رو از بیرون قفل کرده و همسایمون توی خونه محبوس شده وااااااااااای ....... هم تعجب کردیم و هم شرمنده بعدش هم به اینکار گل پسرمون کلی خندیدیم ...
1 اسفند 1391

جشن تولد صبا جون

سلام پریروز (پنج شنبه 26 بهمن) تولد دختر دایی صبا بود گل پسرمون هم با سامیار جون تنها مهمونهای آقای این جشن بودند. کلی بهشون خوش گذشت خیلی ذوق کرده بودند مخصوصا وقتی فشفشه های روی کیک رو روشن کردند. گل پسرمون از همون ابتدای تولد گیر داده بود به بادکنکها و همشون رو می خواست بعدش هم وقتی که کادو های صبا رو دید می گفت به من هم جایزه بدین. دست آخر هم رفت و با یکتا و تارا و پارلا کلی بازی کرد شب هم که اومدیم خونه توی ماشین خوابش برد ....... اینم کیک تولد صبا جون اینم الینا جونم (خواهر کوچیکه صبا) که اون روز کلی دلبری کرد   ...
28 بهمن 1391